
|
|
شبي دل بود و دلدار خردمند (عکس از سایت آریامن) دل از ديدارِ دلبر شاد و خرسند که با بانگ « بَنان » و نام ايـران دو چشمم شد زشور عشق، گريان چو دلبر شور و اشک شوق را ديد به شيريني، زمن مستانه پرسيد بگو جانا که مفهوم « وطـن » چيست؟ که بي مهرش، دلي گر هست، دل نيست به زير « پـرچـم ايـران » نشستيم و در را جز به روي « عشق » بستيم به يُـمـن عـشـق، دُر نـاب سُـفـتيم و در وصف « وطـن » اين گونه گفتيم وطـن، يعني درختي ريشه در خاک اصـيل و سـالم و پـر بـهره و پـاک وطـن، خـاکـي سـراسـر افـتـخار است که از «جمشيد» و از «کِي» يادگار است وطـن، يعني نـژاد آريـايـي نـجـابت، مـهـرورزي، بـاصفايي وطـن، يعني سرودِ رقص و آتش به استقبال« نـوروزِ » فـره وش وطـن، خاک « اشـو زرتـشـت » جاويد کـه دل را مي بـرد تـا اوج خـورشـيـد وطـن، يعني « اوسـتـا » خواندن دل بـه آيـيـن « اهــورا » مـانـدن دل وطـن، شوش و چغازنبيل و کارون ارس، زاينده رود و موج جيحون وطـن، تير و کمان « آرش » ماست سـيـاوش هاي غرق آتش ماست وطـن، « فردوسي » و « شهنامه »ي اوست کـه ايـران زنـده از هنـگـامـه ي اوسـت وطـن، آواي « رخش » و بانگ شبديز خروش « رسـتـم » و گلبانگ پـرويـز ************************************* وطـن، چنگ است بر چنگ نکيسا سـرود بـاربـدهـا، خـسـروآسـا وطـن، نقش و نگار تخت جمشيد شـکـوه روزگـار تخت جمشيد وطـن، منشور آزادي کـورش شکوه جوشش خون سـيـاوش وطـن، خرم زدين « بـابـک » پاک که رنگين شد زخونش چهره ي خاک وطـن، « يعقوب ليث » آرَد پديدار و يا « نـادر » شَـه پـيـروز افـشـار وطـن، را لاله هاي سرنگون است زِياد « آريوبرزن » غرق خون است به يک روزش طلوع « مازيار » است دگر روزش « ابو مسلم » به کار است وطـن، يعني دو دست پينه بسته به پـاي دار قالي ها نـشـسـتـه وطـن، يعني هنر، يعني ظرافت نـقـوش فـرش، در اوج لطافت وطـن، يعني تفنگ بختياري غـرور مـلـي و دشمن شـکاري وطـن، يعني « بلوچ و کردستان » با صلابت دلـي عـاشـق، نگـاهي با مـهـابـت وطـن، يعني خروش شروه خواني زخـاک پـاک « مـيـهـن » ديـده بـاني ************************************* وطـن، يعني بلنداي دماوند زقهر مـلـتـش، ضحاک در بند وطـن، يعني « سهند » سرفرازي چنان « ستارخان »اش پاکبازي وطـن، يعني سخن، يعني خراسان سـراي جاودان عشق و عرفان وطـن، گل واژه هاي شعر خيام پيام پر فروغ پـيـر بـسـطـام وطـن، يعني « کمال الملک » و عطار يـکـي نـقـاش و آن يـک مـحو ديـدار در اين ميهن دو سيمرغ است در سير يکي « شهنامه » ديگر، منطق الطير يکي من را زِ هَر، من، مي رهاند يکي دل را به دلـبر مي رسـاند وطـن، خون دل « عين القضات » است نيايش نامه ي « پـيـر هـرات » است خراسان است و نسل سربداران زجان بگذشتگان در راه ايران وطـن، يعني « شفا »، « قانون »، اشارات خــرد بـنـشـسـتـه در قــلـب عــبـارات ********************************** نظامي خوش سرود آن پير کامل « زمـين باشد تن و ايـرانِ ما دل » وطـن، آواي جان شاعر ماست صداي تار « باباطاهر » ماست اگر چه قلب طـاهـر را شکستند و دستش را به مکر و حيله بستند ولي ماييم و شعر سبز دلدار دو بيت طاهر و هيهات بسيار وطـن، يعني « تو » و گنجينه راز تَـفَاُل از لـسـان الغيب شيراز وطـن، دارد سرود « مثنوي » را زلال عـشـق پـاک مـعـنـوي را تو داني « مولوي » از عشق لبريز نشد جز با نگاه شمس تبريز مرا نقش « وطـن » در جانِ جان است همان نقشي که در « نقش جهان » است وطـن، يعني سـرود مـهـرباني وطـن، يعني درفش کاوياني زعطر خاک ميهن گر شوي مست کوير لوت ايران هم عزيز است وطـن، « دارالفنون »، ميرزاتقي خان شـهـيـد سـرفـراز فـيـن کـاشـان وطـن، يعني « بهارستان »، مصدق حـضـوري بي ريا چـون صبح صـادق زخاک پاک ما « پـروين » بخيزد بهار ، آن يار مهر آيين، بخيزد که از جان ناله با مرغ سحر کرد دل شـوريـده را زيـر وزبـر کرد وطـن، يعني صداي شعر « نيما طـنـيـن جـان فـزاي مـوج دريا وطـن، يعني « خزر »، « صياد »، جنگل « خليج فارس »، « رقص نور »، « مشعل » وطـن، يعني « ديار عشق» و اميد ديار ماندگار نـسـل خـورشـيـد کنون اي « هم وطن »، اي جان جانان بيــا بـا مـا بـگـو پـايـنـده ايـران شاهکاری از استاد بادکوبه اي نوشته شده در جمعه 5 آبان1385 ساعت توسط اتروپات
|
This Template designed by ParsTheme , Copyright © 2006 all rights reserved